یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

.
.
.
.
.
.
.
.
.
خوشحالم که هنوز هم يه سری اعتقادات دارم که نميتونم روشون پا بذارم...و دلواپسيم هم از اينه که سال به سال ،تعدادشون کمتر ميشه

رهگذر


چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳

مساله اين است


.
.
.
.
.
تعقيب يا گريز مساله اين است...من دارم دنبال خودٍ گم شده ام ميگردم که اينجوری شدم يا دارم از خودم فرار ميکنم...شايد اين دو با هم فرقی ندارن...

رهگذر


شنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٢

لبخند

پشت اون لبخند معصومت چی قايم کردی کوچولو؟...
باورم نميشه که به فکر نارو زدن نباشی...
ولی خيلی ناز و تپلی...
بيا بغل دايی...
آ قربون تو کوچول...

بابا اينو چرا ماميش نميکنين؟...ببين لباسامو چيکار کرد!!!

رهگذر


یکشنبه ٧ دی ،۱۳۸٢

 

ذهنم پره از افکار منفی...ديگه قول و قرارام برام مهم نيست...ميخوام بيخيال همه چی بشم...ميخوام وقتی دستام از سرما دارن يخ ميزنن بهشون پوزخند بزنم و جيبام رو ازشون دريغ کنم...ميخوام دوباره سيگار بکشم...ميخوام بعضی وقتا با پر رويی گناه کنم...ميخوام آوازای کفرآميز بخونم...اصلا ميخوام تو رختخوابم بشاشم...خلاصه تا اطلاع ثانوی به علایم راهنمايی و رانندگی توجه چندانی نميکنم

رهگذر


شنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٢

شکلک

سلام....آقا ما دوباره ميخوايم ابتکار به خرج بديم...در اين بين بعضی ها قربانی ميشن بعضی هم جون سالم به در ميبرين.....خلاصه مطلب اينه که ميخوام بهتون گير بدم...و يه چند سطری رو به شيوه بعضی از شماها بنويسم...همونطور که ميدونين به بعضی ها نميشه گير داد چون جای گير دادن ندارن...خوب اول از کی شوع کنيم؟....
...عمه قزی
حسن داشت از تو راديو به اخبار جنگ گوش ميکرد...او خيلی به زندگی اميدوار بود....ميخواست واسه خواهرش جهيزيه تهيه کنه...بعدش هم دست منصوره رو بگيره بياره تو خونه خودش...فردا صبح وقتی منصوره اومد دم خونه حسن اينا...ديد حسن خود کشی کرده
و يه يادداشت گذاشته که ...مرجان عشقت منو کشت...منصوره تو راه داشت به اين فکر ميکرد که خودکشی کنه يا نه...که يه ماشين زد اونو کشت...راننده ماشين فرار کرد و پس از تعقيب و گريز پليس به سمت راننده ماشين شليک کرد و اونو کشت...آقا پليسه رفت در ماشينو باز کرد...بعد گريه کنان با صدائی آهسته گفت من دخترم ..مرجان عزيزم..رو کشتم...بعد شپلق ...
حالا هم خواننده گرامی تا نکشتمت برو خونه خودتون...

نفر دوم ....ابروکمون

ژان لوئیجی استیونسون به نقل از روزنامه هیوستن تایمز آثار بد نماز نخواندن را در ۳چیز خلاصه کرده...
۱...۲...۳...
و حالا یک جمله زیبا از مارک آلستانرویچ...
زندگی کردن بهتر از زندگی نکردن است...وبلعکس...بستگی به شرایط دارد
...
..
راستی بچه ها من دارم رو تز دکترام کار میکنم...
(البته ما ارادت خاصی که به ایشون داریم به این علته که همیشه بهتر از بقیه نظر میدن...چه از نظر کمَِی و چه از نظر کیفی...)


و حالا ...ویستا

وقتی رفت بهم نگفت که داره ميره...وچقد بده که ميدونم اون هنوزم داره به به رفتنش ادامه ميده...ولی کاش ميذاشت بفهمم ... کاش بهم ميگفت...حتی نميدونم که اصلا ميتونه بره يا نه...ولی با اين وجود وقتی به اون همه قضايا نگاه ميکنم...با اطمينان کامل ميتونم پيش خودم حدس بزنم که شايد اصلا اون نرفته باشه...شايد هم رفته...ولی به هرحال....راستی بچه ها هوا اينجا خيلی خوبه ...ديروز هم با دوستام رفتيم بيرون گردش جاتون خالی خيلی خوش گذشت
.
.
...پونه چی
سلام پونه عزيزم...دوستت دارم...دلم ميخواد تا اونجای که زورم ميرسه لپهات رو بکشم...پونه کوچولوی قشنگم مواظب خودت باش...چون ممکنه وقتی داريم گرگم به هوا بازی ميکنميم جوَِِگير بشم و بخورمت
..
ببخشيد اگه يه جوری بود...اگه ناراحت هم شدین ... سعی کنید زیاد ناراحت نشین....فرض کنید تو عروسی هستین...یکی رفته اون وسط داره ادای رقص شما رو در میاره
....
.
.
.
فرشته گمشده:

در کیفشو باز کرد...یه نگاه سر سری انداخت داخلش...وقتی خیالش راهت شد که اونو جا نذاشته دوباره به راهش ادامه داد...پیاده رو پر بود از برگای زرد درختها..صدای کلاغ ها تو گوشش میپیچید و شاید فقط واسه خودش مفهوم داشت...دوباره داخل کیفش رو نگاه کرد...آره سر جاش بود...ته دلش دوست داشت که نباشه...شاید فکر میکرد که کاش یکی بیاد این کیف رو از دستش بقاپه...تا راحت تر از زیر این کار شونه خالی کنه...باز هم به راهش ادامه داد...دیگه داخل کیف رو نگاه نکرد...چون دیگه کیفی تو دستش نبود...اونو گذاشته بود درست جایی که باید میذاشت...دیگه خش خش برگا و قار قار کلاغها توجهش رو جلب نمیکرد...فقط منتظر بود...منتظر یه صدای مهیب!!!

.
.
نیلوفر:

اندیشه ام در گوشم نجوا میکند پاک زی حتی اگر شانه ای برای تکیه کردن نباشد(دکتر علی شریعتی)....
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم.....(فریدون مشیری)
....و تو رفتی و هنوز خش خش گام تو تکرارکنان میدهد آزارم و من اندیشه کنان غرق هین پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت(حمید مصدق)
..
.
.
دیوار:

احساس میکنم کامپیوتری هستم که کیبورد ندارد!
ولی احتمالا مداد اتودی هستم که نوک ندارد...
.
.
.
چیز:

به تو نزدیک شدم و بوی پیراهن تو مستم کرد
من به یک ثانیه
رنگ چشمان تو را
زیر مهتاب تنمنا دیدم!

(خودم)
باقی دوستان هم جای گیر دادن نداشتن...خیلی دوست داشتم به شبنم خانوم گیر بدم...ولی متاسفانه نشد...دوستان کمک کنن شاید بشه این معضل رو هم حل کنیم

رهگذر


سه‌شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٢

فراخوان

سلام دوستای باوفا....
دلم هوای يه آهنگ غمگين کرده که توش از دلتنگی بگه....متن قبلی رو هم بخونید

بگو ای مهربان ساقی به آن نامهربان يارم
به حق حرمت مستی بيا امشب به ديدارم
بيا ای سوته دل ساقی به مستی بی ملالم کن
خدايا امشب اين می را
حلالم کن حلالم کن




و اما ...و اما
در مورد فحش دادن جونم براتون بگه که....سعی کنید جلوی فحش دادن خودتون رو نگیرین
چون فحش دادن یه جور تخلیه عصبیه...یکی از علتهای زودتر مردن مردها نسبت به زنها
اينه که کمتر گريه ميکنن و کمتر از نظر عصبی تخليه ميشن....
پس چون فحش دادن یه جور تخلیه عصبیه...باعث طول عمر ميشه....
واقعا به خودم خسته نباشيد ميگم با اين نتيجه گيری منطقی
و حالا اينجا رو داشته باشين
يه مرد واقعی گريه نميکنه مگه بعضی وقتا به ندرت اون هم فقط چند قطره اشک.
در نتیجه
يه مرد واقعی فحش نمیده مگه بعضی وقتا به ندرت اون هم فقط تو دلش یا موقع دعوا.

رهگذر


یکشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٢

بيا وسط

سلام....با يه آهنگ شاد چطورين؟...هرکی هم عشقش کشيد قرش بده

ماشالله
اهااااا
هله
دختر آبادانی بی قراره(۲)
عاشق شده و خبر نداره(۲)
از کوی دلم تو گذر کن(۲)
سر بر بالا ما رو نظر کن(۲)

بيا وسط

دختر آبادانی بی قراره(۲)
عاشق شده و خبر نداره(۲)

ووووووووووووووو
وووووو
جونوم....بلرزون

دختر آبادانی بی قراره(۲)
عاشق شده و خبر نداره(۲)

بيا کنج دلم خاک پاتوم(۲)
زمستون تا بهار مو چشم براتوم(۲)

شنيدم خال لبهات ميفروشی(۲)
خريدارش مويوم چند ميفروشی(۲)

از اون بالا ميان يه دسته دختر
يکيش چادر سفيد خوشکل بندر
نگو بندر آخ فدای دخت بندر
آخ به قربون دخت آبادانی(اهوازی)

خسته نباشيد...

رهگذر


سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٢

 

سلام...خوبين ؟...آقا ما فارغ شديم به سلامتی....بچه هم مدرکش ليسانس بود

من يه متن نوشته بودم به عنوان عدل الهی...اينشالله به زودی ميخونيدش....حدود ۲ هفته پيش(دروغ گفتم ۳ هفته پيش)اومدن از ما واسه ملت خون گرفتن...ما هم داوطلبانه خون داديم ديگه...حالا اين رفيق فابريک ما باباشو ميخواد عمل کنه به خون ما تشنه شده...ميگه من نميتونم خون بدم...ما هم از اونجا که يک قهرمان هستيم گفتيم نوش جون...بيا اين رگ...

ولی از يه جاهايی شنيدم که حداقل ۲ ماه بايد از آخرين باری که خون ميدی بگذره...
خلاصه اگه ديدين ما نيمديم...زياد نگران نشين..
راستی يه خبر خوب...يه روزنه خيلی کوچيک پيدا شده که شايد بشه از توش رد بشم و بيفتم قاطی فوق ليسانسها...

حالا يه داستان...به سبک خفن

بدون توجه به بارون داشت قدم ميزد...بارون با اشکاش يکی شده بود
يه سيگار روشن کرد...کام عميقی گرفت...دودش رو چنان با شدت ميداد بيرون ...انگار که ميخواد با اين دودا درد دلش رو هم به آسمون ببره...کام آخر سيگار رو بيرون نداد
تازه اون لحظه بود که فهميد دراز کشيدن کف پياده رو چه لذتی داره...لذتی که ميدونست ديگه تکرار نميشه...دوباره همه چيز از ذهنش گذشت...

فکر نکنم استعداد ادامه دادنش رو داشته باشم...ولی شماها بگين قشنگ بود

رهگذر


چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٢

شب يا روز؟

خزان بود و تو ميگفتی
که شب را دوستتر ميداری ز روزش
که در روز نور هست و گرما نیست
آه از این خورشید! که بی معنیست

به جز مردن چه میبینی در این روز

و ميگفتی دريغ از آن تپش که در قلبم بگنجيد
به هنگام طلوع پراميدش

به شب پیوسته بودی
به تکرنگ طبیعت
به آنجایی که در آن هر ستاره
مجالی داشت تا چون سرابی
برد دل از تو تا هرگز نخوابی


ولی آمد بهاران....
تو ديدی زير نور گرم خورشيد
که جانی تازه آمد سوی ياران
همان بوفی که حتی بی صدا پرواز ميکرد
عجب چه چه زنان آواز ميکرد
تو عهد خود با شب شکستی
کشد او هم تو را در خواب مستی



وخزان در راه است...که تا شايد توء صدچهره باز آيی

اين قسمت آخرش گلاب به روتون هر کاری کرديم درست جور نشد
هر کی از اين شعر تعريف کنه...يا نظر کارشناسانه بده...به مدت ۱۰ ماه ميتونه از محصولات چی چی نمکی به صورت رايگان بهره مند بشه

رهگذر


چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٢

آينه

سلام ...چته؟...چرا زل زدی تو چشام...هر چی نگات ميکنم از رو هم که نميری...
اصلا تو کی هستی...باز داره نگاه ميکنه...نکنه تو اين سوال رو پرسيدی و حالا منتظر جوابی
بزار موهاتو درست کنم....موهای تو مرتب باشه ..انگار که موهای من مرتبه...یادت میاد از کی با هم آشنا شدیم...شاید ۲۲ سال پیش...شاید ۱۳ سال پیش....شاید هم از اولین لحظه ای که دنیا آفریده شد...چون من نمیتونم تصور کنم که یه زمانی یکی از ما دوتا وجود نداشته باشه...
به هر حال...تو تنها کس من هستی...بهترین دوست منی...یه جورایی عاشقتم...تو چی ؟منو دوست داری
آره که دوست دارم...بیا جلو ماچت کنم...د د ببین آینه رو چیکار کرد
ببین آقا رضا...من شرمندتم
دشمنت بابا این حرفا چیه
نه معلومه از تو چشات میخونم که از من راضی نیستی...
خوب ازت بیشتر انتظار دارم
حق داری...ولی ببین شرایط یه جوریه که میشه گفت همینش هم از سرت زیاده
د نشد ديگه .... تو داری به عادی بودن قناعت ميکنی...البته تو هم حق داری ...چون اراده نداری
چرا دارم...خوبشم دارم
نداری...من يه عمره با توام
کی بود تو رو نفر ۱۷۱ کنکور کرد...کی بود ٬ای جی ای٬ رو تموم...
درسته تو بودی....ولی به خاطر خودت بود نه به خاطر من
هه هه...آقا رو مگه منو تو فرقی داریم...
بله...تو همونی که ملت میبینن ...من همونم که فقط خودت میبینی
عجب جوابی...احسنت
ما اینیم دیگه...
پیش من یکی دیگه افه نیا که خوب میشناسمت
والله فکر نکنم اینجوری باشه
تو اگه مرد بودی نمیرفتی پشت آینه قایم بشی....
پشت آینه کسی نیست برو نگاه کن
............................

رهگذر


شنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۱

نوجوانی..هه هه

قبول دارين که واقعا دوران خنده داريه...
ادم و حوا که از ميوه درخت ممنوعه خوردن،تغييری کردن که به موجب اون بايد ميومدن زمين...اونا با خوب و بد آ شنا شده بودن...حالا اينجا رو داشته باش
آدم هم که بزرگ تر ميشه کم کم به لطف ديگرون ميفهمه خوب و بد چيه و از کودکی ميوفته بيرون...
اولين باری که به مفهوم زندگی فکر کردی کی بود؟تو نوجوونی تازه ميفهمی که يه چيز عجيب غريب هست به اسم زندگی که کلی ملت و گذاشته سر کار...ميگی عجب کلاس داره ها !بذار ما هم بريم تو نخ اين عالم شايد چيزی دستگيرمون شد و اسممون تو تاريخ ثبت بشه(البته من به غير از فعاليت فلسفی...فعاليت علمی هم داشتم...هر روز به بهونه آزمايش،يه چيزی رو آتيش ميزدم)
از کجا شروع کنيم...مطالعه آثار بزرگان...از اين کتاب اولشو ميخونی همچين سنگينه...آ خر اون يکی رو می خونی نوشته ٬هفت شهر عشق را عطار گشت...ما هنوز اندر خم يک کوچه ايم٬
با خودت ميگی که اين مولانا حتما ضعيف عمل کرده که نتونسته به جايی برسه...
خيلی زور ميزنی...هی زور ميزنی ...بعد ميبينی يه شعر کاملا اديبانه که فقط خودت معنيشو می فهمی افتاده زير پات...دوباره ميخونيش ...با خوشحالی متوجه ميشی که ميشه اين شعر رو يه جورايی تفسير کرد که بگن نه بابا طرف حاليشه
يادته چقدر از ثواب کردن حال ميکردی...کف پاهاتو لایق فرشای بهشت ميدونستی...اووف...چه توبه هايی ...چه عبادتهايی...چه نگاههای جستجو گری
هر دختری رو ميديدی خوشت ميومد....کانديداهای ازدواج رو ميشمردی....اينا رو که نوشتم تجربه خودم بوده...روزای بد ی نبود....حالا که مرور کلی کردم ميگم همچين خنده دار هم نبوده
اتفاقا جای تقدير و تشکر هم داره...اون تلاش و جديت...يه جور رفع تکليف به نظر ميرسن...حالا چه به روز اين نوجوون خود قهرمان بين اومده...بماند واسه دفعه بعد

رهگذر


چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۱

از کودکی تا امروز

سلام.....
ميدونم تو هم حسرت اون روزا رو ميخوری....يادته دوست داشتيم زودتر بزرگ بشيم...چقدر ساده و پاک بوديم...بچه که بودم وسطهای جنگ ايران و عراق ...نميدونم چرا فکر می کردم اسم کشورم عراقه شايد چون به نظرم اسم قشنگتری بود...کلی هم به خاطر عراق حرص و جوش می خوردم...بعد که بزرگتر شدم بهم گفتن تا الان بيخود فکر می کردی،اسم کشوری که عشقش تو قلبته ايرانه...يادمه اون روز کلی گريه کردم که چرا اشتباه می کردم تا الان....تو محله واسه خودم دار و دسته ای داشتم....يه ملکه داشتم(دختر همسايمون) اون موقع فکر ميکردم همه منو دوست دارن....بزرگتر که شديم ديدم نخير هيچم اينطور نيست...ناظم مدرسه چرا اينقد ترسناک بود...دهه ،قمقمه ابم رو کی دزديده،....ببين پسرم تو ديگه بزرگ شدی
اين جمله رو هر بار که شنيديم يه مسووليت و يه محدوديتی انداختن بهمون...اولها چه ذوقی ميکردم...ااااا جدن ديگه بزرگ شدم؟!!..ولی حالا ديگه نبايد شاه و ملکه بازی کنم...حالا واسه ناهار نبايد بمونم خونه همسايمون....حتی اگه ناهار سالاد اولويه باشه
کودکی با همه نرمی و لطافتش ،با همه خنگ بازیهاش گذشت...نوبت به دورهای پر رمز و راز و مالیخولیایی رسید....بله من دیگه یه نوجوون بودم.چه موجود مضحک وپر ادعا یی..
نوجوونی باشه واشه دفعه دیگه

رهگذر


پنجشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸۱

اول راه

سلام من چون هنوز دستم روان نشده براتون يه شعر کوتاه مينويسم

فونتم رو بلد نيستم درشت کنم.ببخشيد...

آن روی سکه

آدمها به شوخی بسوی قورباغه ها

سنگ پرتاب ميکنند

اما

قورباغه ها کاملا جدی ميميرند(اين قسمت بايد با فونت درشت نوشته بشه!)

اين شعر از يک شاعر خارجيه که اسمش به دردتون نميخوره...منتظر يک وبلاگ توپتر باشين

فردا احساسم جالب خواهد بود چون امتحان فوق ليسانسم رو ميدم و تکليفم مشخص ميشه.شما اگه جای من بودين و شرايط هم جور بود تقلب ميکردين؟

رهگذر



[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]